شعر معاصر

اشعار جعفر مقیمیان

رخسار تو سرلوحه ی اشعار سپید است

گیسوی تو الگوی بلندای قصیده ست

 

نقاشِ ازل نقش دل انگیز لبت را

با  حوصله و دقت بسیار  کشیده ست

 

خوشبخت کسی هست که از جام لبانت

یک جرعه ی نایاب  میِ ناب چشیده ست

 

ای صبح  نگیر از منِ دلباخته شب را

امشب شبِ شیداییِ این  ماه ندیده  ست

 

گفتند از آن گونه ی خوش رنگ بپرهیز

هنگام فراموشی آن سیب رسیده ست

 

آن مست که در شهر رقیبان به تو دل بست

از خنجر پهلوش کمی زهر چکیده ست...

 

 

جعفر مقیمیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 2:33  توسط ج م  | 

تصویر خود را می کشم بر بوم نقاشی

یک خانه با زردی خشت و سرخی کاشی

 

هر طور میخواهی تصور کن درونم را

شاید تو با یک راز مبهم روبرو باشی

 

با  آرزو های  بلند  و  عمر  کوتاهم

سر کردم و سر را نگرداندم به فحاشی

 

هر روز با ترس شکستن روبرو بودم

آیینه ای بودم که در دستان یک ناشی...

 

من قسمتی از سرزمین حاکمی بودم

از دست رفتم پای ظلم و زور و عیاشی

 

یک قلعه ی متروکه  ام  از من چه می دانی؟

از شانه های خسته ی بعد از فروپاشی..

 

 

جعفر مقیمیان

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:1  توسط ج م  |